شماره همراه خود را وارد کنید
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید ، لطفا کد خود را وارد کنید:
امیر شکاری | خاکستری
امیر شکاری
خاکستری، خاکستری، خاکستری
صبح، مه، باران
ابر، نگاه، خاطره
در من ترانهای نبود تو خواندی
در من آینهای نبود تو دیدی
ریشهای بودم در خواب خاکهای متبرک
بیباران در نگاه تو سبز شدم
برقی از چشمانت برخاست نگاهم بارانی شد
گونههایت خیس باران، چشمهایت آفتابی
تو مرا بنواز، چوبدست چوپانیام سلاحی گارگر خواهد شد
بعد از جنگ، با چوبدستم
انجیرهای تازه را برای تو خواهم چید
با تو خواهم خواند، با تو خواهم خواند و تو را در بهت آفتابیات خواهم بوسید
اگر ابرها بگذارند (محمدابراهیم جعفری)
ساعت دوازدهصبح، تمرین تیم تهران تمام شد. جین آبی و تیشرت سفید با دور آستین قرمز و ساک روی دوشم که مخصوصاً طرفی که رویش نوشته بود «تیم تهران» را گرفته بودم سمتِ کسانی که مرا میدیدند و وارد کوچة کنار بنیاد شهید شدم. قرار بود آقای شاطری را برای کار ملاقات کنم. تازه مدرک A+ را از شرکت سایبرتک گرفته بودم.
دکمههای آسانسورها مثل بازی دبرنا بود روی دیوار. بشکهای که وقتی لمسش کردی، رنگ بیحال نارنجی با فلش رو به بالا را نمایش میداد. طبقة چهار، طبقة پنج، یادم نیست، درِ چوبی که بالایش نوشته بود: مؤسسة قرضالحسنة شاهد، بعدها شد مؤسسة قرضالحسنة شاهد و ایثار، بعد هم قرضالحسنة شاهد امروز. در را باز کردم.
راهروی کوچکی که مثل پرندهها دو بال داشت: سمت راست و سمت چپ. از آنجا که مادرم گفته بود: «وقتی عملت خوب باشه، کارنامه رو تو قیامت به دست راستت میدن» من هم رفتم سمت راست. میزT شکلی بود وسط راهرو. بالای T آقای میانسالی (محسن جندقی) نشسته بود. توی کمرT هم آقای میانسال دیگری (محمد شکوری). ساک را طوری گرفتم که حتماً نوشتة رویش معلوم باشد. بیستسالگی را تجربه میکردم. رو به محسن جندقی کردم؛ همانی که بالا نشسته بود؛ آخر هرکسی بالا مینشیند، همیشه رئیستر است. گفتم: «آقای شاطری رو میخواستم.» محمد شکوری گفت: «شما؟» گفتم: «شکاری.» سمت چپ را نشان داد. درِ اول پانگار برای راه راست. اول باید آزمون را، خطا را توی راه چپ پس بدهی و این اولین درس اداره بود برایم.
معاونان اداری و مالی، رئیس اداری، رئیس مالی، رئیس اضافهکاری، رئیس، رئیس، هرچه پست بود، انگار ایشان بودند. در زدم، وارد شدم، مردی جذاب با قامتی بلند، با کتوشلوار، روی سفید و ریش مرتب و با صدای دوبلری. دست دادیم. توی دستش دوتا انگشتر بود. محکم دست مرا فشار داد. دستش را تکانی دادم و انگشترها از روی هم سر خوردند و افتادند کنار. انگشتانش حالا از ایشان، فشار از ما دفاع. روی سفیدش سرخ شد. تعارف زد، من هم نشستم.
گفت: «قراره بهخاطر مدرک A+ صبح تا ظهر انفورماتیک باشم. ظهر تا وقتی تدارکات بگه تو تدارکات.»
اول به آقای اشرفی معرفی شدم، رئیس انفورماتیک. بعد به آقای شیکپوش مؤدبی که خیلی اتوکشیده بود، میگفتند توی سفارت آلمان کار میکرد و تازه آمده ایران، آشنا شدم، رئیس تدارکات، سیدناصر معصومی.
در برخورد اول، مهندس اشرفی یکجوری بود؛ مثل شاگرد و اوستا. ولی معصومی اینجوری نبود، میگفت: «انسانها حاصل تربیت خانوادهها و اجتماع هستند و صد البته تأثیر اجتماع بهمراتب بیشتر.» معصومی گفت: «مؤسسه یه ساختمون خریده اونور خیابون که باید تا چندروز دیگه مرتب بشه و قراره انتقال پیدا کنیم اونجا.» یک ساختمان پنجطبقة مسکونی که چندسالی است کسی آنجا زندگی نکرده بود. چندهفته کار، کار، کار، خرید تابلو و تمیزکاری. البته صبحها مهندس بودم.
روز موعد فرارسید؛ روز افتتاحیة کوچة خوشبختی. همسایهها از ورود ما خیلی خوشحال نبودند؛ سرهنگ با خانوادهاش، خانة مخروبهای که بعدها مدرسه و یک خانه توی کوچة بنبست شد. از آنجایی که قسمت سختافزار کار میکردم، برقکاری هم میکردم. نزدیک ساعت نه یا ده بود، حاج آقا رحیمیان با تیم حفاظت وارد کوچه شدند. یکی از پسرهای همسایه توی کوچة بنبست، ملودیای از فرهاد گذاشته بود: «بوی عیدی، بوی نون...» ما هم با صدای بلند صلوات میفرستادیم که با صلوات و بوی اسپند، صدای ملودی توی ذوق نزند. رمان قیچی شد. حاج آقا وارد ساختمان شد. برق تزیینی دور دیوار زیرزمین که زده بودیم، خاموش شد. معصومی گفت: «بدو تا حاجی نیومده پایین، برق رو وصل کن.» دو طرف سیم را گرفتم و گفتم: «هر وقت گفتم، دوشاخه رو بزن به برق.» با صدای تعارف و صلوات، حاج آقا رحیمیان داشت پله را میآمد پایین. اگر برق خاموش بود، حاج رضا، رضا کرمی، مدیرعامل مؤسسه، مرا دار میزد.
دو طرف سیم دستم بود. همین که آمدم لنت برق را بزنم، سیدناصر با صدای صلوات هل شد و برق را زد. من محکم خوردم به قفسهها و افتادم زمین. حاج رضا وارد شد، من هم ولو شده بودم روی زمین. با غیظی گفت: «از این پسره بیستساعت کم کن. الآن وقت نشستنه؟» تا آمدم حرف بزنم، حاج آقا وارد شد و پشت میکروفن قرار گرفت.
آن ماه به همة تدارکات، بیست ساعت تشویقی دادند و به من یک برگة تشویقی درج در پرونده.
منشور ارزش صندوق قرض الحسنه شاهد افتخار دارد در راستای ترویج فرهنگ الهی قرض الحسنه، با حفظ عزت نفس و کرامت انسانی خانواده بزرگ شاهد و ایثارگر عضو، مطلوب ترین تسهیلات مالی را در کوتاه ترین زمان برای توانمندسازی و ارتقاء سطح کیفی زندگی ایشان اعطاء نماید.